تبلیغات |
مطلب + عکس | ||
|
|
زمان کودکی ما، افراد و خانواده ها با تبادل نامه و کارت های تبریک کاغذی، حلول سال نو را به یکدیگر تبریک می گفتند. حتی کارت هایی به چاپخانه ها، سفارش داده می شد با تصاویر انتخابی از گل یا طبیعت و مناظر زیبا که اسم فرستنده روی آن چاپ شده بود، و فقط نیاز به نگارش اسم و آدرس گیرنده همراه با پیام خاص کوتاهی به صورت شخصی بود که با دستخط به متن چاپی اضافه می شد. امروز همانطور که نامه های پستی کاغذی کمتر رد و بدل می شود ارسال کارت تبریک مقوایی نیز به تدریج از صحنه زندگی اجتماعی حذف می شود. من هم مدتی است که به تبادل تبریک از طریق ایمیل یا در قالب کامنت ها یا پست های وبلاگ عادت کرده ام. امیدوارم تبریک اینترنتی من را پذیرا باشید: در سال نو سلامت، موفقیت و شادکامی برای تان آرزو دارم! سال نو -1391- و نوروز بر شما مبارک باشد! [ سه شنبه 1 فروردین 1391 ] [ 09:51 ق.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
عکس هایی از محصول جدید ایران خودرو
مدیر عامل گروه صنعتی ایران خودرو از تولید انبوه و عرضه خودرو ایرانی رانا در سال تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه ایرانی خبر داد.
[ دوشنبه 28 فروردین 1391 ] [ 08:18 ب.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
اتومبیل جنسیس کوپه ۲۰۱۳با ظاهری کاملا متفاوت + عکس
از نظر کارایی این خودرو جدید و ارتقاء یافته به موتور ۳.۸ لیتری V۶ مجهز شده است که ۳۵۰ اسب بخار قدرت دارد.
میزان قدرت این خودرو جدید ممکن است برای طرفداران هیوندایی در مقایسه با جنسیس سدان تعجب آور باشد.
از نظر ظاهری نیز این خودرو شباهت های زیادی به هیوندایی ولستر پیدا کرده است.
[ دوشنبه 28 فروردین 1391 ] [ 08:11 ب.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
بزرگ ترین پل معلق جهان در چین + تصاویر
تک ناز : بلندترین و طولانی ترین دره جهان در استان هونان چین جنوبی، به وسیله بزرگ ترین پل معلق ساخته دست بشر مهار شد. این پل که در ۳۱ مارس ۲۰۱۲ افتتاح شد «آیژایی» نام دارد و ابعاد دهانه آن به بیش از یک مایل می رسد.
[ دوشنبه 28 فروردین 1391 ] [ 08:08 ب.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
[ دوشنبه 28 فروردین 1391 ] [ 08:05 ب.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
عکسهایی از اتومبیل های بازیکنان تیم پرسپولیس
در
روزهای نوروز 1391 و تعطیلی تمرینات پرسپولیس ما هم کمی از فضای جدی
رسانه ای فاصله گرفته و اندکی وارد حواشی زندگی ستاره های سرخپوش شدیم.
شما را به خواندن این مطلب دعوت می کنیم: ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
[ دوشنبه 28 فروردین 1391 ] [ 07:57 ب.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
این خانم 80 ساله شجاع بدون هیچ
تجربه قبلی در زمینه پرواز به طور معجزه آسایی هواپیمایی که شوهرش خلبان
آن بود به زمین نشاند. این هواپیما یک هواپیمای دو موتوره بود که این زن و
شوهر در حال پرواز با آن بودند. همسر این خانم یک خلبان است. آنها هنگام
پرواز 1 ساعته شان با کمبود سوخت و از کار افتادن یکی از موتور های
هواپیما مواجه شدند.
![]() همسر این خانم در حین پرواز دچار مشکل شده و بیهوش شد و او مجبور شد با کمک یک تیم هوایی و یک خلبان از طریق بی سیم هواپیما را خودش کنترل کند. آنها نهایتا فرود آمدند. اما همسر وی به دلیل سکته قلبی درگذشت و خودش به خاطر جراحات سطحی به بیمارستان منتقل شد. ![]() پسر خانم کالینز می گوید: خوشحالم یکی از والدینم نجات پیدا کرده اند . این یک معجزه است چون مادر من قادر به روشن کردن یک کامپیوتر نبود و حالا یک هواپیمای دو موتوره را فرود آورده است. [ دوشنبه 28 فروردین 1391 ] [ 07:53 ب.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
آن شب که از سفر بر می گشتم به راننده ی آژانس فرودگاه گفتم چه عجب. تاکسی فرودگاه سریع وبدون انتظار گیرم آمد. گفت اینروزها خلوت است نسبتاً اما باید چهارشنبه سوری بیایی و ببینی چه خبر می شود. گفتم چطور مگه؟ گفت به دلیل خطراتی که شلوغی ها و عملیات چهارشنبه سوری دارد اکثر راننده های آژانس ترجیح می دهند در خانه بمانند و کار نکنند. خلاصه مردم بسیاری بدون وسیله خواهند بود در چنین شب هایی! گفت من خودم حاضر نیستم حتی اگر از این کارم بیرونم کنند آن شب سرکار بروم. می گفت غیر از این که بچه ها آتش های عجیب و غریب راه می اندازند و راهها و چهارراه ها را می بندند و ترافیک ناجوری به وجود می آورند، خطر آتش سوزی اتومبیل ها و انواع سوانح و .. هم وجود دارد. [ سه شنبه 1 فروردین 1391 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
در تاکسی نشسته بودم. به مقصد که نزدیک شدم کیف پولم را در دست گرفتم. به محض این که آن را گشودم سنگینی نگاه سرنشینان ردیف پشتی و برق نگاه راننده را بر آنچه در دست داشتم حس کردم. غرور و بی نیازی سراسر وجودم را فراگرفته بود، با خونسردی به کارم ادامه دادم. می دانستم منظری که پیش چشمان شان گشودم آتش حسد و حسرت ایشان را بر می افروزد و نگاه نیازمندشان با افسوس و آه، به دستهای من خیره می ماند، اما چه می توانستم بکنم. به هر حال آزمندی ایشان به آنچه من داشتم اجتناب ناپذیر بود... چیزی که اینروزها همه به دنبال آن هستند. بله. من کیفی مملو از "اسکناس های صد و دویست تومانی" در دست داشتم و آنها همچنان در حسرت "پول خرد" می سوختند ... [ سه شنبه 1 فروردین 1391 ] [ 10:20 ق.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در، پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
« امیلی عزیز ، عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا»
امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ » امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد : « امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم، با عشق، خدا » [ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 10:18 ب.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
شخصی را به جهنم می بردند، در راه جهنم صورتش را برمیگرداند و به عقب خیره می شد... ناگهان! خداوند فرمود: صبر کنید، او را به بهشت ببرید...! فرشتگان با تعجب دلیل این کار را پرسیدند؟! خداوند به آنها فرمود: او در راه رفتن چند بار به عقب نگاه کرد و در دلش امید به بخشش من داشت و من نیز او را بخشیدم... و این است عظمت پروردگار عالمیان [ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 09:58 ب.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
![]() روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابه جا کند; اما هرچه می کوشید حتی نمی توانست کوچک ترین حرکتی هم به آن بدهد. پدرش که از کنارش می گذشت، لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد. سپس رو به او کرد و گفت: « ببین پسرم، از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟» پسرک با اوقات تلخی گفت:« آره پدر، استفاده می کنم.» پدر آرام و خونسرد گفت:« نه، استفاده نمی کنی. تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم.» ......................... پدر جزئی از وجود ما انسان هاست و تجلی دهنده قدرت و عظمت خداوند مهربان در زمین است. پدر مخلوقیست که هر جا تو را در حال زمین خوردن ببیند، حاضر است از خود بگذرد، تا تو در مقابلش همیشه سربلند باشی. [ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 09:56 ب.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم، جلوی ما، یک خانواده ی پر جمعیت ایستاده بودند و به نظر می رسید پول چندانی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیزی پوشیده بودند. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان درباره برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهر را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: «چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: «خواهشا شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان». متصدی باجه قیمت بلیط را گفت پدر به باجه نزدیک شد و به آرامی پرسید: «ببخشید، گفتید چه قدر؟»متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و حالا فکر می کرد به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟ ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس 20 دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!» مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: «متشکرم ،متشکرم آقا.» پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد. بعد از اینکه بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم. ما آن شب به سیرک نرفتیم. [ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 09:43 ب.ظ ] [ محمد رضا قاسملو ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||